تبليغاتX
.::.سینوس 360 درجه ی ما چند نفر.::. -->



سلام بچه های فعال..................

بچه ها خیلی خوشحالم دیروز بهم پیشنهاد شد بروم طبق بررسیات توی کهکشان راه شیری مشغول به کار بشم همه ی رفقا می گن اونجا انرژی هسته ای کارآمد بسیار بالایی داره و حسابی کاربلد می شی اونجا تمام امکانات مهیاست و تمام فضایی ها در خدمتتند پیشرفت ترین تکنولوژی ها در انتظارتند ولی من نمی دونم دودلم نمی تونم از ایران کشورم جدا شوم فکرش رو بکن قم بهترین شهر  ایران بهترین کشور و زمین بهترین سیاره خداییش اگه شما جای من بودین ول می کردید ؟؟؟؟؟

تنها یه راه وجود داره من میرم و در کمال پیشرفت و موفقیت پس از سال ها تلاش و کوشش و تحقیق و بررسی در کهکشان با افتخار فراوان دوباره به آغوش وطن برمی گردم و ایران عزیز را به پیشرفته ترین کشورهای دنیا  تبدیل خواهم کرد

به امید آن روز

بچه می خوام همین الان از همتون خداحافظی کنم

 نگران نباشید زود بر می گردم

خداحافظ به امید دیدار

+ نگاشته شده در دوشنبه 1388/07/13ساعت 5:23 به قلم فردوس.د |



 به نام نامی هزار نام زیبای پروردگار

 

 قرآن بارش زلال نور است بر کویر شب ، تلاوت قرآن تنفس در هوای عطر آگین ملکوت است .

قرآن پنجره ای به سوی ملکوت خداست . در آن جا جام های بلور لبریز است از آیه های نور ؛ آیه هایی که ما را از تنگنای دنیا می رهانند و به سرزمین سبز رویای می رساند .

قرآن تبیین واژه مکتب است و ریختن نهر نور در رگ های شب . پیام آشنایی است برای فطرت های پاک و دل های غریب خاک . این پیام به دل هایی می نشیند که در ماتم کده خاک غریبند و در فراق معشوق بی شکیب .

 

                                 

                             خدایا مرا به بدیهایی که از آنها بیرونم آوردی باز مگردان...

درآستانه ي ماه رمضان التماس دعا حلالم كنيد


+ نگاشته شده در سه شنبه 1388/05/27ساعت 12:34 به قلم زینب.ح |



به نام خدایی که زندگی ما را با معرفت دوست گرم کرد

{سالها بود تورا میکردم همه شب تا به سحر گاه دعا /

یاد داری که به من میدادی درس آزادگی و مهرو وفا /

همه کردند چرا ما نکنیم وصف روی گل زیبای تورا}

سلام دوستان خوبم و یه سلام خیلی خیلی مخصوص به دوستم زهرا.س

از اینکه نتونستم در جمع شما دوستان گل قرار گیرم خیلی عذر میخوام .

زهرا.س از تومتشکرم که منو تو جمع دوستانمون دعوت کردی . خیلی دوست داشتم تو مراسمت شرکت کنم ولی یه مشکلی پیش اومد که نشد بیام .

دورا دور تولدت مبارک یه قلب و یه دل که توش پر از مهربونی و عشق و صفاست با یه پاپیون قرمز توی جعبه بهت هدیه میکنم .......



از ته قلبم دوست دارم قربانت

+ نگاشته شده در جمعه 1388/04/12ساعت 16:49 به قلم زینب.ح |



               

                  

                   وقتی زندگینامه ی شهید بزرگوار چمران رو خوندم هوایی شدم ایشون فیزیک اتمی می خوند همیشه سر کلاس نمره ۲۱ می گرفت اینو استادشون می گفت بعد از اون منم تصمیم گرفتم برم فیزیک هسته ای الانم خیلی خوشحالم که این رشته رو انتخاب کردم سال ها بعد از اینکه فارغ التحصیل دانشگاه کلمبیا آمریکا شدم عشق به وطنم منو به ایران کشوند و سال ها در اصفهان مشغول به خدمت شدم که همون موقع  از طرف وزارت کشور بهم پیشنهاد شد که بیام رئیس جمهور بشوم خیلی جاخوردم مردم ایران خیلی منو دوست داشتن خوب حق داشتن پرفوسور و دانشمندی مثل من تو جهان وجود نداشت و این براشون افتخار بود...                                                                      حتی  آقای احمدی نژاد هم خیلی اصرار کردند و من به خاطر ارادتی که به ایشون داشتم قبول کردم همه ی این ها را مدیون شهدای عزیزم و از خدا تشکر می کنم

                

رئیس جمهور فردوس کاشف و مخترع  

     

+ نگاشته شده در شنبه 1388/03/02ساعت 12:49 به قلم فردوس.د |



همه با حالت امیدواری و ترس به یکدیگر نگاه می کردند و چشم های همه خیره به یک شخص بود، پروفسور لیلا. ک محقق شیمیایی با دلتا هاش صفر چون حالت استانداردش همین است. او مشغول انجام آزمایشی بود که جهان شیمی را تحول می کند و اگر به جواب می رسید مادر علم شیمی ایران، هم سطح جابر بن حیان (پدر علم شیمی) میشد و با هم یک خانواده تشکیل می دادند و فرزندشان می شد اتانول ، چون هم الکترولیت نیست و زود برق نمی گیردش و جوگیر نمی شود و قرص x مصرف نمی کند و هم در آب به خوبی حل می شود و می توان امیدوار بود که در مسابقات شنا قهرمان می شود.

خلاصه این ها توهّماتی بود که اگر این پروفسور گران قدر به جواب می رسید تحقق می یافت.

۱...۲...۳...

نه!

به جواب نرسید .

نه از جابر خبری هست و نه از اتانول کوچولو با اون دنباله ی OH ـــِ ش.

ولی عیب نداره ، این خانوم گران قدر به ما اطلاع داده سال دیگه همین موقع آزمایش خود را تکرار می کند و به جواب می رسد، پس می توان امیدوار بود .

+ نگاشته شده در چهارشنبه 1388/02/30ساعت 11:28 به قلم لیلا.ک |



به نظر شما دلیل انحرافات جوونا چیه؟؟؟؟

یکی میره سیگار می کشه یکی میره کراک میکشه یکی هم تو گوشه ی خیابون در اثر یک تزریق جون خودشو میگیره.

یکی تا اتفاق کوچیکی تو خونه می افته بار و بندیلشو می بنده و میره و خدا میدونه سر از کجا در میاره . اوائل که جایی برای خواب نداره و زیر سقف خدا می گرده دنبال جایی که بهتر از جای قبلی باشه .

بعد هم خدا میدونه چه سر پناهی گیرش میاد...

یکی هم تو گوشه ی خونه رفته تو اتاق در رو هم بسته و اروم داره با گوشیش حرف می زنه. پشت خط کیه؟؟؟

دارن دل میدن و ... واقعا که چی؟؟؟

معلوم نیست پشت این خط کی هست

معلوم نیست خود اونی که داره حرف می زنه کی هست

اصلا شاید هر دوشون آدم حسابی باشن ولی....

توی هر کاری خواست خدا هم هست ولی به نظر من این دوستیای مبهم هیچ خواست خدایی توش نیست پس همه جورش چه با قصد ازدواج باشه چه اس ام اسی و چه ... باشه غلطه .

بگذریم .

یکی هم هست که اخماشو کرده تو هم و هر کی باش حرف می زنه قاطی می کنه . نه مامان بابا حالیشه نه دوست . با همه لج کرده . چرا؟؟؟ حال زندگی رو نداره . چرا؟؟؟

انحرافات شاخه های زیادی داره . ولی مهم نوع انحراف نیست مهم اینه که بدونیم ریشه ی این انحرافات چیه.

مهم اینه که بدونیم باید چه جوری رفتار کنیم تا هیچ وقت دلی رو نرنجونیم تا بخواد روزی به بغض قدیمی و بزرگ تبدیل بشه .

به خصوص که بغض نوعی اعتراضه ولی اگر بشکنه دیگه اعتراض نیست التماسه.

مثلا بعد از اتمام تعطیلات عید سر اولین زنگ و اولین دبیر که اومد هم درس داد هم تمرین حل کرد و هم ... و تا اخر سال هر چی اصرار به دبیرا کردم بیایید خاطره ی عید تعریف کنیم قبول نکردن .

به نظر شماها من اگر معتاد شم یا خود کشی کنم حق ندارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نگاشته شده در سه شنبه 1388/02/29ساعت 17:9 به قلم زهرا.س |



چابُک - و ای ! خدایا به کجا پناه ببرم؟                                                                                           

این چند روزه نتونستم به هیچ کدوم ازکارام برسم . یه ریز پی رد کردن  تلفن هایی ام که بهم میشه !

چابُک - الو...  آخه چند بار بگم من سال دیگه کنکور میدم تازه رشته ی من تو دانشگاه شما نیست

اَه...حالا که اینطور شد فرار میکنم ! (آره فرار مغز ها)

ننه - کی بود؟

چابُک - مزاحم تلفن های همیشگی ! تازه بهم گفتن که فقط به خاطر تو  رشته ی مهندسی پزشکی رو اُوردیم .

چابُک - وای، الو ...

ننه - باز کی بود؟

چابُک - بهم گفتن که ممنوع الخروج شدم ،دیگه نمی تونم فرار کنم !

ننه - ای کاش بهشون نمی گفتی که می خوای فرار کنی!

چابُک - آره خودم مثل (...) پشیمونم !

 لطفاً یک راه حل پیشنهاد کنید که از شرّ این مزاحم همیشگی (رعیس دانشگاه سنعطی شریف )

راهت شوم .منتظر نظرات شما هستم.

+ نگاشته شده در شنبه 1388/02/26ساعت 17:37 به قلم فضه.م |



من ناشناس x سال دارم.( 18 > ایکس > 17 ) [منظورم چیه؟]

من از بچگی سر به هوا بودم .توی جوب وچاله چوله هم خیلی افتادم  همه بهم می گفتن دنبال چی میگردی توآسمون ؟ منم می گفتم آخه پس این هوا کو؟ فضا کجاس؟

(عشق هوا فضا یعنی این!) تا اینکه یه شب همینطور که به آسمون نگاه می کردم  دیدم یه چیز نورانی داره میاد طرفم اولش فکر کردم فرشته ی مهربونه ولی بعد فهمیدم دنباله دار هالیه دقیقاٌ از وسط مدارش راهشو کج کرده بود و  اومده بود که بهم بگه:

           دردِ فضایی کشیده ام که مپرس           هر نوع هوایی چشیده ام که مپرس

           گشتم در  جهان و آخر  کار               رشته ای  بر گزیده ام  که  مپرس

با این حرفش یه حالی بهم داد که مپرس!  باخیلی ها مشورت کردم حتی جیمبو وتازه فهمیدم که برای رسیدن به هوا فضا باید برم دانشگاه.اونقدر جوگیر شدم که فرداش رفتم کنکور دادم . وبا رتبه ی صفر مثبت هوا فضای صنعتی شریف قبول نشدم .  دیدم سطحش برام خیلی پایین بود بنابرین رفتم سراغ دانشگاه های بهتر مثل هاروارد و کمبریج و کلمبیا وتا  پروفسورا پیش رفتم . خیلی بهم اصرار کردن که بمونم ولی از اونجایی که خیلی به ایران علاقه داشتم برگشتم وبه اصرار خیلی ها سازمان مَنِهَف (مرکز نگهداری هوا فضا ) را تأسیس کردم و با تحقیقاتم جایزه های زیادی بردم ویکی دو ماه پیش باامید (ماهواره ی امید) رفتم فضا .جاتون خالی هواش خیلی خوب بود                                                 دفعه های بعدی براتون از تجربیاتم می نویسم .                                                                فعلاٌ   BYE      

+ نگاشته شده در شنبه 1388/02/26ساعت 11:10 به قلم زهرا.ع |



فوق تخصص جراحی مغز و اعصاب و قلب و ریه و شش و شکستگیه استخوان و برنده ی جایزه ی نوبل .

بهترین پزشک ایران در سال ۱۳۹۸ و به تازگی مدرک دکترای مهندسی برق و پزشکی از دانشگاه صنعتی شریف . اینا همه مدارک من در ده سال اخیر است . من به دلیل اینکه از هوش بالایی برخوردار بودم دائما در جلسه و سمینار بودم و به همین دلیل از رشته ی پزشکی که ده سال درسش رو خونده بودم هیچی سرم نمی شد ! ولی به دلیل فقط اقتصادی ناچار به کار در بیمارستانی شدم . خیلی از من پذیرایی می شد از ۱۳۵ مریضی که در ماه داشتم ۱۳۴ و نیمی از آن ها فوت می کردند . ان نیم نفری هم که زنده مانده بود به کما رفتن و بر نگشتن ! ماه بعد متقاضی های من زیادتر از ماه قبل بود! از ۱۳۸ نفر ۱۳۵ نفر آنها فوت کردند! همه منو تحسین می کردن ! از کاخ سفید با بنده تماس گرفتن گفتن ما به تو ۸۰ میلیارد پول می دهیم به این شرط که در ۵ ماه بعدی هیچ اثری از مردم ایران باقی نماند. آنها خیلی از بنده به خاطر کاری که کرده بودم خوشحال بودن ! ولی عشق به وطنم نذاشت که پیشنهاد آنها را قبول کنم . و بنده تصمیم مهمی در زندگیم گرفتم این که به وطنم خدمت کنم تا کشورم جایی که توش به دنیا اومدم پیشرفت کنه !!!

من خیلی وطنم رو دوست دارم و برای بهبودی حال هم وطنانم بسیار تلاش می کنم !

+ نگاشته شده در پنجشنبه 1388/02/24ساعت 0:51 به قلم زینب.ن |



داشتم تو خیابون راه می رفتم.

ابروهامو به منظور غرور بالا برده بردم.

که یکی از پشت اومدم و صدام کرد خانوم مهندس چند لحظه صبر کنید. نگاه کردم دیدم ای بابا

باز این robert hiding .

عجب زیگیلیه هر بار که منو تو خیابون می بینه میاد و کلی از من تشکر می کنه.

گفتم بله بفرما

گفت خانوم تو رو خدا بزارید دستتونو ببوسم. ای بابا باز می خواد دستامو خیس کنه. گفتم کار دارم حرفتو بزن بزار برم.

گفت هیچی خواستم ازتون بابت علمی که کشف کردید تشکر کنم. اگر شما نبودید مکانیک هم نبود .

من و hok هم نبودیم. شاید اصلا فیزیک مبهم می موند.

گفتم باشه بابا دفعه قبلی هم همین حرفو زدی. گفت ببخشید دیگه مزاحم نمیشم...

خلاصه خواستم برای معرفی کردن خودم یه خاطره ای گفته باشم.

خوب من باید برم الان از دانشگاه oxford بهم اس ام اس دادن گفتن یه سمینار مهم درباره مکانیک با دانشمندان جهان می خواد برگزار بشه که اگر من نباشم کنسل میشه.

تا مطالب بعدی بدرود

+ نگاشته شده در پنجشنبه 1388/02/24ساعت 0:45 به قلم زهرا.س |



دوستان عزیز به خاطر درخواست عده ای تو نظرات، اینجانب اومدم یه توضیحی درباره وب و موضوعش بدم.

البته اگر قسمت درباره ی وبلاگ رو بخونید تقریبا متوجه میشید که هدف اصلی ساختن این وب گرفتن نمره تو درس مبانیه.

ما ۱۸ همکلاسی با ارزوهای دور و دراز اول از همه می خوایم خودمونو معرفی کنیم و تصویری از آیندمون رو براتون نمایان کنیم .(البته تو ذهنتون)

و بعد از اون هر کدوم از دوستان هر مطلب علمی و شخصی و طنز که مایلن می نویسند تا انشالله لذت ببرید.

باز هم میگم منتظر نظرات گرمتون هستیم . تو نظرات خوشحال میشیم اگر برامون بگید شما به کجا رسیدید یا می خواید به کجاها برسید.

با تشکر از همه شما

+ نگاشته شده در پنجشنبه 1388/02/24ساعت 0:24 به قلم زهرا.س |



كيمياگري خيلي وهم انگيزه! درست مثل هري پاتر!

كنجكاوي هم خوب چيزيه! درست مثل ايكيو سان!

حالا يه ايكيو سان داريم و يه هري پاتر با كمي كاتاليزور هوش و استعداد و يه كمي هم گوش دراز خوني! ( همون خر خوني خودمون) توي ارلن آينده هم ميزنيم!

حاصلش يه محلول بازي به نام شيمي محض دانشگاه صنعتي اميركبير يا يه چيزي تو اين مايه ها! براي بررسي دقيقتر بايد كاغذ تورنسل داشته باشم كه درجه بازي محلول رو بفهمم اونوقت دانشگاه رو ميشه دقيقتر مشخص كرد!

بايد امشب بروم! سر گنجه تو اتاق! و بيابم دفتر شيمي را!

مانتوام كوش! چه كسي بود صدا زد زينب! واي خانم قرة العيان بود!

درصد يوني كو! دفتر شيمي كو!


+ نگاشته شده در شنبه 1388/02/19ساعت 22:45 به قلم |



من از بچگی عاشق یه نفر بودم به اسم هنر.

وقتی به سن ۱۴ سالگی رسیدم و بهش گفتم دوستت دارم بهم گفت که من فعلا بهع دردت نمی خورم تو برو سراغ یه نفر دیگه .

تا چند ماه حالم گرفته بود ولی بعد از چند ماه آقای ریاضی فیزیک اومد سراغم و ازم خواست باهاش باشم.

بعد از هنر دیگه امیدم رو از دست داده بودم ولی با اومدن آقای ریاضی فیزیک امیدی تازه گرفتم و گفتم دیگه کسی بهتر از اون پیدا نمی کنم و بهش جواب مثبت دادم .

الان حدود دو ساله که باهاش زندگی می کنم .

تقریبا زندگی خوبی دارم ولی دو تا از بچه هام حسابان و فیزیک خیلی شیطون شدن و رفتم پیش مشاور خانواده . راه حل بهم گفت که الان کم کم از شیطونیشون کم شده و در حال حاضر زندگی تقریبا خوبی دارم ...

+ نگاشته شده در پنجشنبه 1388/02/17ساعت 23:32 به قلم ملیحه.ا |



مهندسی برق شریف قبول شدم . همون روز اول وقتی که استاد یه مسئله ی سختو توی کلاس مطرح کرد من با خردی که داشتم به اون سوال جواب دادم و من فقط همون بار اول و آخرم بود که سر کلاس نشستم .

از فرداش مشهور شدم . چطور!

همون هفته ی اول سه تا دعوت نامه از دانشگاه های مطرح جهان داشتم. در عرض دو هفته ی اول جایزه ی نوبلو به همراه هم کلاسیم ادیسون گرفتم . مایکل فارادی خیلی به من اصرار می کرد که به دانشگاه اونا برم ولی نتونستم دعوت اونو قبول کنم چون یه پروژه ی جدیدی رو به همراه هم کلاسیم رابرت بویل برداشته بودم!

خلاصه یک ساله لیسانس گرفتم . سال بعد بدون اینکه درسی بخونم دکترامو گرفتم! ماهی دو ملیون حقوق می گیرم ! وضم خیلی خوبه !! همسرم انیشتین مرد بسیار خوبیه یه اوتوبوس خریده که از مسافراش بلیط نمی گیره . توی نیروگاه برق کار می کنه . در اخر هم یاد می کنم از اون دورانی که آرزوی دانشگاه صنعتی شریف رو می کردم ولی بیش از یه بار سر کلاسش ننشستم!!!

+ نگاشته شده در پنجشنبه 1388/02/17ساعت 11:45 به قلم لیلی.ه |



سلام دوستان . به وبلاگ ما چند نفر خوش اومدید .

نوشته هایی که اینجا هست موضوعات متنوعی داره و هر کس هر جوری که دلش می خواد مطلب میزاره ولی مطلب هر کسی به رشته ی دانشگاهیش و شغل آیندش ربط داره.

راستی بد نیست تو نظراتتون برامون بنویسید شما به دنبال چی هستید و به کجا رسیدید.

در هر حال امیدوارم هر ایرانی هر جای این کره ی خاکی باشه موفق و سرزنده باشه.

ما رو تنها نزارید ...

+ نگاشته شده در پنجشنبه 1388/02/17ساعت 11:36 به قلم زهرا.س |